تیر۱۸

می ترسم از نبودنت… و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میکند… و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم. و وقتی هستی” تو را” می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند… و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار…. بی تو خسته ام و با تو در فرار…
در خیال من بمان از کنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت
تیر۱۸

آه خداوند
خداوند به اندازه تمام مادربزرگ های دنیا تنهاست
خداوند اگر خودش به وجود خودش ایمان داشت ، بی شک کافر میشد
خداوند اگر میدانست چقدر نوشابه های گازدار برای سلامتی مضر هستند
هرگز زنان را دختردار نمیکرد که نوه ها ببینند مادربزرگشان چقدر نوشابه دوست دارد
چقدر دکترها مدام میگویند قند نخور
و مادربزرگ شبها که مطمئن از خواب بودن ما میشد
یواش آهسته روی پاهای پیر و کوچکش میرفت سر یخچال ساید بای ساید
و نی را می انداخت در دریاچه ی کوچک شیشه ای
تا شاید از آن آب گازآلود یک قلپی ماهی صید کند انگار
آه مادربزرگ ها همه شان نوشابه دوست دارند
دستهایم را گرفت
رویش را کرد به سمت تابلوی آفرینش میکلآنژ بوناروتی
و طوری که من نشنوم گفت : دیشب ماربزرگم مرد
هه خنده دار نیست
لعنت به مادربزرگ ها
نه نه چه میدانم نوشابه ها
و یا لعنت به این خوابها
که چرا من باید خواب ببینم
که با کسی ملاقات کرده ام
که اولین بار است که مادربزرگش میمیرد
یا بهتر بگویم در اولین باری که با او ملاقات میکنم مادربزرگش میمیرد .
تیر۱۳


خدیرا به پودولسکی، پودولسکی به مسعود اوزیل، اوزیل به بواتنگ، بواتنگ به توخوفسکی ، توخوفسکی به میراسلاو کلوزه … اشتباه نمی کنید، این تیم فوتبال آلمان است و با هر یک از این پاس هاست که روح آدلف هیتلر در گور می لرزد.
آدلف هیتلر سالها جنگید که ثابت کند نژادش برترین است و همه را زیر یوق و چکمه هایش له خواهد کرد ولی امروز همه آلمانی های وارث خون هیتلر با برد تیم ملی آلمان با تعداد زیادی خارجی مهاجر شاد شدند و هیچ کس حتی لحظه ای فکر نکرد که نژاد اصیل آریایی که آدلف هیتلر و دوستان هم نژادش مثل بنیتو موسولینی از آن دم میزدند چه شد پس !!!
انگلیسی های اروپایی و آرژانتینی های آمریکایی و استرالیاییهای اقیانوسیه و قنایی های آفریقایی همگی زیر چکمه های ژرمنها له شدند اما آیا امشب روح آدلف هیتلر آسوده خواهد بود ؟؟؟
خرداد۲۳

سهیلا، مُرد!
این خبر تلخ و بسیار تلخ و دردناک را از طریق تلفن شنیدم؛ ساعت ۲ ظهر بود و من خواب بودم که ناگهان صدای زنگ گوشی تلفن با آواز شبیه «جیغِروح» قلبم را از جا برکند؛ برای اولینبار بود که صدای گوشی برایم مرگبار و ترسآور بود. با تردید گوشی را بر داشتم، صدای ناآشنایی در گلوی گوشی پیچید:«سهیلا در راه دانشگاه شیراز تصادف کرده است»؛ صدا برایم ترسآور بود و صدا خاموش شد. این صدا، صدای عزرائیل بود، این صدا، صدای مرگ بود؛ آری صدای مرگ، به تعبیر بودلر این «میهن باستانی تهیدستان»، هنوز نمیتوانم مرگ خواهرم را باور کنم، اما مرگ او واقعیت دارد؛ خواهرم مرد و در صفِ بیشمار مردگان بیآواز پیوست، من هم میمیرم، همهی ما میمیریم «حقیقتی است از خاک رستن و در خاکشدن»، خاکشدنیِ مثل «سهیلا» خواهرم، باید خاک گردد و سوختنیِ مثل من باید در آتشِ از دستدادن او بسوزد، ولی ای کاش به جای او من مرده بودم، کاش این تلفن ملعون صدای مرگ مرا در گوش او میخواند.
ای وای خواهرم!
سهیلا خواهرم هفت سال از من بزرگتر بود، «دریغا خواهرم مرد، و برای همیشه «گم شد!»، این خبر را عزراییل، در گوشیِ تلفن به من گفت.
او از میان ما پرواز کرد، پروازِ برگ، نشانة پاییز است، آدمی اما اگر پرواز گیرد، میمیرد. «انسانرا به خاکِ نمناک زوال است، انسان را خانه بر درختِ هراسخانه است» خواهرم به آسمان پرواز کرد، خاکِ زمین شد، تا ریشة گیاهان گردد. پرستوی جنگل را آخرین آشیان کجا است؟ خاک! ریشة گیاهشدن و بازهم خاک. نه، اکنون خاک منم، نه او، اکنون هیچ منم، آری هیچِ هیچ! زندگی پوچ و بیثمر است و هستی یک خیال، یک توهم و رویای کثیف و دروغین. آمدنِ «همه» روشن است، تردیدی وجودندارد، رفتنِ «همه» یک ضرورت است، بیتردید. این «همه» اما کیستند؟ هیچ؛ ”همه“، همان ”هیچ“ است. در این طبلخالی زندگی جز صدایِپوچ آهنگ دیگری وجود ندارد، جز صدای مرگ، صدایی به گوش نمیرسد، و جز کلاغِ بدشگون مرگ، پرندة آواز نمیخواند، «حسرتا! بیباوران به مرگ بسیارند. و اینان را چه ثمر؟ جان تباه است، تن تباه. اندوهی جانکاه، پس پوچ است، عمر؟ پوچ، منم؟»، این همان تکه متن است که پیش از آنکه تلفن خبر مرگ خواهرم را به من بگوید، آنرا از کتاب «فصلهای درون»خواندم. اکنون که میدانم او مرده، این متن با صدای تلفن در همآمیخته و در فضای مرگبار ذهنم با آهنگِدلخراش مرگ آواز میخواند:« جان تباه است، تن تباه. ایدون اندوهی جانکاه، پس پوچ است، عمر پیجاـپیچ؟ پوچ، منم؟»
بیگمان شنیدن مرگ خواهر در این دنیای غربت سخت و تکاندهنده است و آدمی را ویران میکند، آخرینبار که او را دیدم یک روز قبل بود. وقتی خبر مرگ او را شنیدم، احساس گیجکنندهی بر من هجوم آورد، احساسگناه، احساسفقدان، احساستقصیر، احساستنهایی و احساس بیخواهر شدن. هیچکاری نمیشد کرد :سهیلا، مرد، این صدا همچون پتک سنیگن بر سرم فرود آمد، کاملا گیج شده بودم. تنها کاری که میتوانستم انجام دهم این بود که برای شادی روح خواهرم موسیقی پخش کنم: دو قطعه موسقی غمانگیز از «النی کاریندرو»: ”مرگ و ابدیت” و ”برای یک دوستِ مرده”، قطعههای مشهور و در عین حال بسیار دلخراش که برای فیلم «ابدیت و یک روز(Eternity and a Day)»، ساخته شدهاند؛ هرچند خاک، بینیاز از صدا است، اما من این موسیقی غمانگیز را که در ستایشِ مرگ و زندگی سروده شده، به روح خواهرم تقدیم کردم، تا هم روح او از من شاد گردد و هم قلبِ داغدار خویش را اندکی تسکین دهم. در آن روزسیاه که خبر مرگ او را شنیدم و در آن سکوت مرگآمیز، صدای موسیقی غمانگیز ”النی کاریندرو” تنها صدایی بود که میتوانستم تحمل کنم، زیرا این موسیقی مرا به دنیای «ناـهستیها» میبرد، به دنیای مردگان تا بتوانم بی«گفتن»، تمامی ناگفتهها را به خواهر مردهام بگویم؛ صدای موسیقی نبود، صدای جانخراش مرگ بود، صدای محزون روح خواهرم، جیغ جانخراش «مرگ و ابدیت» در سوگِ «یک خواهر مرده»ـای که با بال مرگ به جهان ابدی شتافت و با هیچان، هیچشد، با بیشمار مردگان بیآواز.
سهیلا مرد. خواهر عزیزم، مرد. او، برای من بیش از یک خواهر بود. اما حقیقتی است در خاک خفتن، بازگشتی نیست، بازگشتی نبوده است، بازگشتی نخواهد بود «انسان را به خاک نمناک زوال است». هرچند او خاک شد، خاک بینیاز صدا است و مردگان سکوت را دوست میدارند، اما زمانی برای شادی روح او آهنگ «سفر» و «بازگشت» النیکاریندرو را، بر گور او و بیشمار مردگان بیآواز که در گورستان خفته اند، روشن خواهم کرد، تا زین پس عابران که از گور خواهرم و از این گورستان میگذرند به جای صدای مرگ، موسیقی غمانگیز زندگی را بشنوند، آهنگِی که روح مردگان را شاد میکند .
سهیلا خواهرم دوستت داشتم ، دارم و خواهم داشت …
خرداد۳

بعضی موقع آدم یک حرفای میشنوه بعد از حماقت اون آدم که این دروغهارو میگه خندش میگیره ، اونقدر میخنده تا اشکاش در میاد
اما بعضی دروغها اونقدر احمقانست که آدم میخواد با کله بره تو دیوار
به این نوشته ها دقت کنید :
حجت الاسلام صدیقی (امام جمعه تهران) در گفت وگو با وطن امروز (به نقل از سایت تابناک)درباره ابعاد شخصیتی آیت الله بهجت چنین می گوید :
قبل از به دنیا آمدن آیتالله بهجت، پدر ایشان به بیماری سختی دچار شده و در زمان بیماری، صدایی میشنود و کسی به ایشان میگوید که محمدتقی در راه است. همین امر نشان میدهد که آیتالله محمدتقی بهجت ذخیرهًْالله است و گوهر خاص و نایابی است که خداوند عطا کرد.
از شیخ عباس قوچانی نقل میکنند که محضر استادمان میرزاعلی آقای قاضی بودیم، استاد فرمودند شیخ محمدتقی بهجت نامهای نوشته و در این نامه مسالهای را سؤال کرده است. اگر کسی ۳ روز روح را از بدن خارج کند حال که روح به بدن بازگردد آیا باید قضای نماز را به جای آورد؟ استاد بیان کردند که من مطمئن هستم این کار، کار خود شیخ محمدتقی بهجت است و ایشان سیر ملکوتی داشته است.
ایشان در نماز، نماز نمیدید، بلکه خدا را میدید. وقتی نماز میخواند ۳ روز بدنش خسته بود. عدهای میگفتند ما نگران نماز آقا بودیم و درخواست داشتیم که از نماز مستحبی خود کم کنند. یکی از مراجع قم بیان میکردند که آیتالله بهجت نقال نیست و هرچه میگوید جزو جانش است.
آیتالله بهجت به علت علاقه وافری که به امام خمینی داشتند از ابتدای نهضت همراه ایشان بودند. متقابلا علاقه امام به آیتالله بهجت نیز فوقالعاده بود. حضرت امام میگفتند که آقای بهجت صاحب موت اختیاری است و قدرت خلع دارد و میتواند روح را از بدن خودش خارج کند.
مرحوم آقای بهجت در زمان بیماری حضرت امام، خیلی برای شفایشان دعا کردند، ایشان میفرمودند: «در حال تعقیبات نماز صبح بودم که مکاشفهای برایم پیش آمد؛ امام با صورت نورانی و در حال تبسم از جلوی من رد شدند.
از آیتالله بهجت نقل کردند که ایشان در خواب دیدند که حضرت امام زمان(عج) در مجلسی حضور داشتند، علمای بزرگ اسلام هم در خدمت آقا امام زمان(عج) بودند، آیتالله خامنهای وارد شدند و امام زمان (عج) به احترام ایشان بلند شدند و برای ایشان جایی برای نشستن باز کردند.
اردیبهشت۲۹

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد.
بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است
و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر علی شریعتی
اردیبهشت۲۰

خبرهای بد زود می رسند. صاحب این نامه امروز صبح اعدام شده است. صاحب این نامه دیگر نیست، هیچ هستنی ندارد. از همین امروز صبح فعلهای “هستن”ش را با طناب دار به “بود” گره زدند. صاحب این نامه دیگر نیست.یک روزی میان ما بود.
بود، بود، بود…. این کلمه همینطور در سرم می چرخد.
بچه ها سلام،
دلم برای همه شما تنگ شده ، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم ، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم ، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم ، با شما میخندم و با شما میخوابم . گاهی « چیزی شبیه دلتنگی » همه وجودم را میگیرد .
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم ، و خسته از همه هیاهوها ، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم ، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب » و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند ، پی سه ممیز چهارده باشید با صد ممیز چهارده ، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند ، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد .
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم .
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید ، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد ، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم ، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید ، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز « جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود ،راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید ، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنیا نمی آمدید ، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت « زیر تور سفید زن شدن » برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنید . دختران سرزمین اهورا ، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید .
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید ، بخوانید و بخندید چون بعد از « مصیبت مرد شدن » تازه « غم نان » گریبان شما را گرفته ، اما یادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به لیلاهایتان ، به رویاهایتان پشت نکنید ، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید .
رفیق ، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج
۹/۱۲/۱۳۸۶
و من در ذهنم شعری از شاملو نقش میبندد :
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.
اردیبهشت۱۸

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
شعر از : ملک الشعراء بهار
خواننده : محسن نامجو
آهنگ : گروه کیوسک